عین یه نیمه جنازه زیر آب ؛ که همه چی اون بالا داره خراب میشه و پر از تنشه , اما این پایین فقط سکوته.عین یه جنازه روی آب ؛ که همه چی دیگه آروم شده , باز اما فقط سکوته. آسمون بالای سر, آسمون بدون ستاره و ماه, شب بدون جیرجیرک و پونه, زمین بدون شن و درخت.
وقتی همه چی رو دور تند باشه و غلط , وقتی تنها باشی و دست و پا بزنی , بازم جنازه میای رو آب و دنیات رو سکوت و سردی و انجماد پر می کنه.
بعد یهو می فهمی جنازتم دلش می تونه بگیره. می فهمی بازم رو دست خوردی .بالاخره می فهمی.
حالا حکایت ماست و این روزای غریب و تلخ و درگیر که داریم
حالا حکایت ماست و ثانیه های گذشته و تصمیم های عجیب و انتحاری و بیخ دیوار ...
امشبم گذشت و کسی مارو نکشت . . .
روزای کار سنگین و بارون پشت پنجره و رشده. کلاسای دانشگاهم شروع شده و سرم حسابی گرمه.خلاصه که شبا فقط می رسم بخوابم. و گاهی شاملو گوش کنم. درگیر طرحی برای فیلم کوتاه و جشنواره شهر اسفند ماهم. وسواس بازدارنده انگار داره تموم میشه...

خدا وکیلی نمی دونم من کمر نوستالوزی رو شکستم ، یا اون کمر منو؟
نمی دونم خودمو زدم به بی خیالی ، یا بی خیال شدم؟
نمی دونم بی حس شدم، یا آروم؟
نمی دونم به خاطر زیادی کارمه که چیزی نمی فهمم، یا زیاد کار میکنم که چیزی نفهمم؟
نمی دونم قوی شدم یا عوض شدم یا بزرگ شدم یا به ته رسیدم؟
هرچی هست اول مهر اومد و دیروز به طور جدی پاییز اومد و من تنهایی همرو پشت سر گذاشتم. تنهای تنها تو برگا راه رفتم و تو شب، پاییزو نفس کشیدم و تو روز هی قهوه خوردم و سیگار کشیدم و کار کردم و گذشت.
نمی دونم این که اتاق کارم توی یه باغ قدیمیه و یه عالمه برگ نارنجی و پوسته تنه درخت سپیدار و صدای باد که تو برگا می پیچه و دیوارای آجرو کاهگل داره، تاثیری تو محکم بودنم گذاشته، یا انقدر حالمو بد میکنه که هنوز نفهمیدم چه خبره؟
نمی دونم.
نمی دونم خب! شاید یه روزی فهمیدم...
حالم اینروزا خیلی بده و نوستالوژیای ماه رمضونم داره دیوونم میکنه. نق دارم و دلم بغل میخواد. دلم برای پی کی مشکی عزیزم خیلی تنگ شده. برای نون بربری و سنگک خیابون کمالی و مسجد تهش.
دلم حلیم سید مهدی میخواد و تا نزدیک سحر تو صفش وایسادن و از سوپورا عکس گرفتن. دلم برگ خزونی می خواد ویه عالمه دیوونگی.
دلم کرج و میخواد و بعد افطاراشو و اون همه امید. دلم خونه مامانی رو می خواد و تا سحر 21 وتخته بازی کردن. دلم استودیو دالی رو می خواد با پرده های قرمزش و تنهایی بزرگم وآهنگ بگو بگوی نامجو وچند ساعت بعدش ربنا و دعاهای افطار، که به زور من بچه ها گوش میدادن و کار تعطیل میشد.
دلم بارون می خواد. باد. کوچه های خیس. دلم کافه سپید و سیاه و میخواد که توش کلی منتظرم بمونی. دلم دعا میخواد... ازون دعاها... دلم لابی هتل لاله رو میخواد و شرط بندی.
دلم سارا رو می خواد با اون حرفا و کارای عجیبش که آرومم میکرد. اه ... لعنتی... از مهاجرت بیزارم... از رفتن ... از مرز... از ویزا...
دلم می خواست، دلم انقدر چیزو با هم نمیخواست. این همه خالی نبود... انقدر دلتنگ نبودم ...
ازین ترسای خودم ،ازخالیام، ازخفگی هام ، بدم میاد. از اون فرهنگسراهه تو اشرفی اصفهانی بدم میاد. از هشتم دی بدم میاد. از سینما آفریقا ، میدون فلسطین ، اتوبان همت، فرحزاد، از ظهیرالدوله بدم میاد، از فرودگاه ، از گیت و دیوارای شیشه ای و صدای اون خانومه، از ۲ شهریور، از پاییزی که بی تو داره میاد، از خیابون قنبرزاده، از بام تهران و از بام هر جای دیگه بدم میاد.
از کلاغ ،از مترسک بودن مترسک، از شالیزار و بوی برنج، از آخرین غروب، آخرین شام، آخرین عکس،آخرین شراب قرمز، آخرین شب، آخرین ماه, از همه چیه این روزام بدم میاد. از قول، از قرار،از هر چی که مثه فیلم ضیافته...از هر جی که مثه یه چیزیه.
ازین که همه نیستن، یعنی هیچ کسی که من ،دوسش دارم، می فهممش، بوشو می شناسم، دستاشو حفظم، بغلشو می دونم، چشاشو می خونم نیستش هم بدم میاد. من الان خستمه. من الان نق دارم. من فقط یه کم داغونم! همین. از همینم بدم میاد. از ماه و مهتاب و یادگاری و آسمونم بدم میاد. ازین که اینو بخونی هم بدم میاد.
ازین که انقدر الان کوچولوام بدم میاد؛ اما اگه بودی و نازمو میکشیدی و آرومم میکردی دوست داشتم.
من چه مرگم شده؟! هان؟! ازینکه تو نیستی خیلی خیلی بدم میاد... شت!!
مقصد از مقصود ما هم دورتر، راه ناهموار بود و همسفر نا جورتر
در نهایت بی نهایت خفته بود، دل مردد بود و هم آشفته بود
آسمان تاریکتر هر لحظه شد، گفتگو ها چون علفها هرزه شد
جز جدایی چاره ای بهتر نبود، لحظه ای شیرین تر از آخر نبود
سونامی و موج بلنده مثل اینکه راست راستی باعث آبگرفتگی شهر شد. هیجان انگیز نبود. دستمم محکم نگرفته بود... یا شایدم خیلی محکم گرفته بود! نمی دونم، احساس خفگی بود و آزار...
بهر حال هنوزم میگم زندگی پر از تناقضه...
می روم جایز نیست... من ماندم!!
کلاغ ها نیومدن . شالیزار هم خشکید. مترسک هم بیکار شد و فقط خیال کرد که کلاغها دارن میان. حتي كلاغها هم نيومدن.
قصه همیشه اونجوری که انتظارشو داریم پیش نمیره؛ مثل توت فرنگی های وحشی که هميشه تا تابستون می موندن ، اما اینبار با سايه بون و گلخونه تا بهار امسال كشيدن و دوباره گل دادن.
مثل افريكن لاينز كه جاي رين فارست مي سوخت و روي صندلي اتاق پشتيش صداي نفسهاتو مي شنيدم. قرار بود اتاق تاريك پر از ادوارد و باني و كلايد و كورلئونه باشه. اما نشد.
قصه هميشه اونجوري كه منتظري پيش نمي ره. اين يه واقعيته كه زندگي هميشه يه برگ رونكرده داره كه يهو ميكوبه جلو چشمت. بعضي وقتا قشنگترين قصه هاي زندگيت همون تلخترين هان. دوست داشتني ترين آدماي زندگيت ، ميشن هموني كه دلتو تيكه پاره مي كنن. روياهايي كه بافتي و باهاشون زندگي كردي ميشن يه طناب دور گردنت كه نفستو مي برن... و حرارتي كه دستاتو گرم مي گرد و قلبتو آروم ، ميشه نقطه انجمادت تو يه عالمه ترديد و سئوال.
آره ! زندگي سخت عجيبه عزيز من! عجيب و متناقض.
"دستاتو تونستم گرم كنم؟!!"
"صدام كردي ، صدام كردي نگو نه اگر چه خسته و خاموش بودي..."
"يادته بهم ميگفتي ، ديگه تنهات نمي زارم. پاي لحظه هات مي شينم رو دلت پا نمي زارم..."
منتظري هنوز؟!!" منتظر من يا كلاغاي آسمون؟" شاليزارم كه نابود شد. منتظر چي هستي؟!!
"به خودم ميگفتم هر جا، كه باشي مياي سراغم، آخه گفتي بودي جز تو، هيچ كسي رو دوست ندارم. باورم نميشد از من، ببري واسه هميشه، آخه گفته بودي عشقت، توي جونم كرده ريشه. گفتم آخه مگه مي شه، تو به ياد من نباشي، مگه ميشه كه بخواي تو، بري و ازم جدا شي؟؟؟؟ ولي هر چي انتظار كشيدم نيومدي، هر چقدر تو كوچه ها قدم زدم نيومدي، همه ترانه هام توي گريه گم شدن ، زير پام خيس شد از اشكام، تو بازم نيومدي."
خط فرضي كنار مزار فروغ شد فرضيهء خطي بي فروغ، بي شاملو، بي نگاه كن.
و هشتم دي... آفتاب هشتم دي يه رنگ ديگه شد. يه عالمه كلاغ تو آسمون جلوي هر چي نور بود رو گرفتن... و تو! تو...
تو... "آغوش خداحافظي رو حتي حوصله نكردي."
منتظري هنوز؟ كه سردتر بشه؟ كه دود تر بشه؟ كه خالي تر بشه؟!
فصل تازه ، فصل من بود، كه شروع شده بود و يهو، خيلي يهو، تموم شد... پرده دوم مترسك بود كه شروع شد، يهو، خيلي يهو.
مترسك شروع شدو آچيل پاچول تموم شد و سيگارا دود شد و قصه ها عوض شد و تو ...
تو اما؛ آغوش خداحافظي رو حتي حوصله نكردي.
انگاري داره يه اتفاقايي مي افته. انگاري كه يه طوفان اومده. يا يه سونامي. يه تحول. يه مرز. انگاري كه دارم ميرم وسط اتفاق.
هميشه از بچگي يكي از روياها و كابوسايي كه مي ديدم اين بود: كه كنار يه ساحلي ايستادم، بعد يهو يه موج بلند -خيلي بلند- مثلا به بلندي كوه دماوند مياد رو شهر ساحلي... واي... خب! اصولا جون سالم بدر ميبردم وديوانه وار اين رويا رو دوست داشتم. حتي بعضي اوقات مي خواستم بخوابم كه خوابشو ببينم.
حالا، امروز، اينجا، چشمم به روبرو خيره مونده. يه اتفاق با ابهت، يه گرباد خوب وحشي، كه البته اولش مثل يه نسيم اومد! داره منو با خودش مي بره. نمي تونم بگم نمي ترسم، اما احساس خوبي دارم. آرومم و امن. روبروم يه راه پر پيچ و خم و كلي ناشناختگيه. تصميم سخت و بزرگي بود. جون كندم ولي بالاخره راهي شدم. ترس هاي گذشته راحتم نميگذاشتن اما اون انقدر محكم دستمو گرفت و برد كه ترسام كم كم ريختن.
و حالا من رفتني شدم، به يه دريا كه پر از موجاي بلند وحشيه. دوست داشتني و البته ترسناك.
پس ...
مي روم جايز نيست. من رفتم.
ديروز بعد از مدتها رفتم موزه سينما. مثل هميشه با ابهت و آروم بود. رفتم تو تالار ها و يكي دو ساعت گشتم. بين اون همه شخصيت هاي دلنشين. هر عكس و پوستر چند دقيقه اي مي بردتم تو خيال. شايد وقتي ديگر و سوته دلان وبي تا و دلشدگان. همه بودن، از مظفرالدين شاه كرفته تا ايران دفتري و دختر لر.همه اونجا جوون بودن، رشيدي و نصيريان وشكيبايي وخردمند. كسي آلزايمر نداشت و رو ويلچر نبود. اونايي كه نيستن هم بودن، سوسن و بهروز و گوگوش و آغداشلو. اونايي كه كلاً رفتن، حاتمي و گرجي و مقبلي و پناهي و مقدم. حتي خاله غورباقه وكپل و مخمل هم بودن. چقدر همه چيز خوب بود اونجا.
بعدم رفتم يه سلكشن موزيكي رو كه اولين بار اونجا شنيده بودم و خريده بوديم و الان نداشتمش خريدم. نانسي سيناترا و اليور شانتي و گاسپاريان وعليزاده و يه عالمه آهنگاي خوب ديگه.
نشستم تو باغ و يه هي چايي خوردم و سيگار كشيدم. آسمون ابري بود و باد ميومد و من خيلي حالم خوب بود. هميشه گفتم، اونجا روح داره ودرختاي بلندش با آدم حرف ميزنه. حتي فواره ها و ستوناي زيباي ساختمونش. من شنيدم بازهم...
چهارشنبه
چهارشنبه سوري هم گذشت. اومدم خونه و تنهايي دو تا ليوان شراب ۴ ساله خوردم و خيلي زود خوابيدم. مثل پارسال گريه و حسرت پرم نكرد. مثل پارسال نگذاشتم خاطره ها دورم كنن و گولم بزنن و آزارم بدن. همه چيز تغير كرده. حتي من. داره بهار ميشه و اين بهترين اتفاق اينروزاست. خوبم.
به خاطر چشمم كاراي زيادي نمي تونم انجام بدم. نه فيلم نه كتاب نه مجله فيلم عزيزم رو مي تونم بخونم. موزيك گوش ميدم و شاملو. و به سقف اتاقم و ستاره هاي رو ديوارش خيره ميشم!
امروز رفتم و يه كمي تو بازارا گشت زدم. ولوله مردم جالب بود. پروژه جديد تجزيه تحليلم خانومايي بودن كه يه بچه چهار پنج ساله داشتن. يه غم خاصي تو چهره اكثرشون بود. غمي كه تواين مرحله از زندگي زناشويي سراغ آدما مياد. دوران سر خوشي دوتايي و بعدش شوق بچه داشتن رو گذروندن و حالا به روزمرگي و بي اتفاقي رسيدن. البته اين حس به خاطر اينه كه از ازدواج انتظار معجزه دارن همه و قراره وقتي ازدواج مي كنن بي تلاش براي ساختن روز به روز زندگي همه چيز در اوج و نهايت زيبايي باشه. اما به نظرم واقعيت اينه كه بايد معجزه رو هر روز آفريد و زندگي رو با چيزاي ساده اما قشنگ پر كرد. با بهانه هاي كوچيك. با لبخند. با سورپرايز هاي كوچولو و حرفاي دلنشين. با تازه و نو كردن حس ها و بوجود آوردن لحظه هاي شيرين كه اون اولا بهش توجه مي كردن. نمي دونم شايد من اشتباه مي كنم و همه خيلي هم سرحال و خوشبختن. پس يكي بياد به من بگه اين آقايوني كه چند سال از ازدواجشون گذشته و لزومن هم آدماي بدي نيستن چرا انقدر دنبال يه چيزي تو وجود يكي ديگه مي گردن؟ چرا خانوما ديگه عاشق و مهربون نيستن ؟ چرا همه مي نالن از ازدواجاشون؟ چرا همه چيز تغييرش انقدر رو به تلخيه تو باهم بودنا؟هان؟!!!!